خودکشی

هميشه مي گفت يه روزي ميره ولي چه زود چه حيف...
حيف از او كه رفت...
آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت
آن هنگام كه جغد پير ترانه هاي خاكستري بر ديوار اتاقم چنبر مي زند
زماني كه درد خيمه مي بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه اي كه هر ثانيه همانند پتك مي كوبد بر افكارم
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ديوانگي نيست
خودكشي حقارت نيست
خودكشي حماقت نيست

زماني كه مغزم پيش مي رود به هر نا كجا آباد !
وقتي كه غده بد خيم زندگي ريشه كرده است بر روحم
زماني كه براي واژه خوشبختي معنايي نمي يابم
لحظه اي كه چشمانم به هر سمتي
مي رود واژه مصيبت را بر ديواره ها مي خواند
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ضعف نيست
خودكشي درماندگي نيست
خودكشي جهالت نيست
شعار ندهيد كه زندگي زيباست
عشق و اميد وآرزو را غرولند نكنيد
در مي يابيد مرگ را
خودكشي يعني شهامت
خودكشي يعني جسارت
خودكشي يعني رهايي
خودكشي ... آه ... خودكشي